
می دونم که رفتن نینف واسه همه ی ما واقعا یه شوک خیلییییییییییییییییی بزرگی بود.من که فهمیدم واقعا کاری جز اشک چاره سازم نبود.همه جا گریه می کردم.تو خونه،تو مدرسه ،....از اونجایی که هیچ کاری جز نوشتن تو این شرایط نمی تونه آرومم کنه به این خاطر این نثر رو با هزاران شاخه ی امید به نینف عزیز و مهربون تقدیم میکنم:
صفای گمشده ی بیشه ی تنهایی،اینک رفته ای واز تو تنها شعری باشکوه بر جای مانده.رفتن تو برای من مردن من تمام شد و من بهای گزاف آن را با ریختن اشک دادم و همه ی ظلمت شب را گریستم.حیران تر از چشمانی ام که برای همیشه بی نور می گردد و سرگردان تر از پژواکی که در آهنگ توجان می سپارد.به من بگو چگونه می توان چهره ی مهربانت را از صفحه ی دل ها پاک کرد؟کلام خاطر انگیزت را در خاطر کشت ؟و دستان سر شار از عشقت را بر پیکره ی ارغنون سرد و خالی تصور کرد؟آه محال است گفتن این حرف ها....مگر تو پای آن فوارهی پر خروش زندگی پیمان نبستی که برای همیشه ستارهی پر نور آشور بمانی و در قلبها بدرخشی؟می دانم که می دانی رففتنت سبب پزمردن تمام گل های سرخ شد و پرستو های کوچ کرده را به بازگشت وا داشت.اما دستانم تهی تر از آن است که قدرت باز آوردن تو را داشته باشد.
ای عطر تازگی و طراوت صبح در گیر اسم تو مانده ام.درگیر امید چشمانت که می خواست در آسمان پر شکوه رویا حماسه بیافریند.درگیر ان کسی که بر سر عهدی 10 ساله با نه فرشته سند نامه ی رفاقت را امضا کرد. و همان سایه ی سبز و جاودانی که مرا وا داشت تا آخرین سوگ سرودم را به ارزانی دارم .با این حال او رفته و همه به او چشم دوخته اند.خاموشی همه ی جاده را دربرگرفته.....دیگر توان ایستادنم نیست!!!می روم تا به بینهایت شب بگویم بی او پزمردن گلها حتمی ست...
1 بهمن 1387 نیوشا.ش
وجود ارزشمند تو
مدت ها بود که در انتظار ندایی از سویت بودم.ندایی که می توانست وهم هایی درونی ام را به یقینی از تو مبدل کند.به حقیقتی که اندکی تسکینم دهد ومرا زندگانی بخشد.و بلاخره تو حرف زدن را شروع کردی ..
و حقیقت عشقت را در حکم یک ترانه بیان کردی !!!چه ساده و چه روان....اما حقیقت تو پر از علامت سوال
بود.ای مهربان من ،تو آمدی.در نو ترین روز سال ...و چه شاعرانه پرواز کردی و در ذهن و قلبم ساکن شدی.پس بمان و نگو که باز هم می آیم.من به وجود ارزشمندت محتاجم.چرا که فقط وجود توست که ناگفته هایم ،دلتنگی هایم و شمارش کند نفسهایم را از سردی دستانی که تشنه ی آتش مهر است می فهمد.دلتنگم!امشب باز هم دل تنگ توام.نمی دانم چرااین ضرب بد آهنگ زندگی که آرامشم را می خراشد تمامی ندارد امشب باز هم دلم می خواهد برایت قصه بگویم مانند زمانی که در خیال بودیم شاید بدین وسیله آرامش از دست رفته ام باز آید.خودم هم در تعجبم که چرا این بغض سنگین کاشته شده در گلویم نمی شکند .روزگاریست که در حسرت شکسته شدنش و گریستن هستم. گریستن برای تو.گریستن برای آخرین شب شادی ات.و آخرین خنده های تو .کاش می شد شب شادی تو باز هم تکرار گردد.کاش می شد آن شب را متوقف کرد .کاش می شد تو را در آن شب شاد حبس می کرد.کاش می شد تو را در لبخندهایت به زنجیر می کشید.ای کاش ،ای کاش ،ای کاش...
سالها گذشت ومن آرزوهایم را در قالب ای کاش ها بیان کردم اما چه سود.
اما این بار به جای آرزو تو را سوگند می دهم ،به پاکی نبض صبح،به وجود گل های سرخ ،به قداست این حرف های ناتمام و به تک تک این واژگانی که سرشار از مهر تواند که بیا و وجود ارزشمندت را از من دریغ مکن.....
این خاطره رو روز دوم مهر ماه تو دفتر خاطراتم نوشتم.خوشحال می شم اگه نظر و برداشتی و که داشتی برام بنویسی.

روز دوم مهر ماه خوشحال و شاد و خندون توی دبیرستان.هر کسی یه گوشه ایستاده و منتظر دوستاش تا بلاخره یکی یکی از راه برسند.منم منتظر بودم.مثل همه ی کسایی که اونجا بودند.اول شقایق اومد بعد الناز و آخر سر هم نگین و بهناز.بعد از حدود 1 ساعت راهنماییمون کردند به سمت تالار سخنرانی و سالن اجتماعات وما رفتیم.سالن همه پر بود از هیاهوی بچه ها .همه جا پر شده بود از بوی شادی و تصویر لبخند و این یعنی انرزی مثبت.یعنی خندههای بی پروای نوجوانی و دوست داشتن…بعد از حدود 15 دقیقه ازمون خواستند که ساکت باشیم اما مگه امکان پذیر بود…آخر سر هم به زور میکروفن و آمپلی فایر ما رو ساکت سر جاهامون نشوندند.یه آقایی که نمی دونم رییس کدوم سازمان بود اومد تا واسه ما سخنرانی کنه و اون شروع کرد،.دوباره حرفای همیشگی و تکراری!!!.نمی دونم چرا تو همه ی سخنرانی ها این حرف ها هست (( بیایید یادی از شهدای دفاع مقدس بکنیم و... ))یا مثلا آخرش گفت ((برای سلامتی رهبر عزیز ایران و سربلندی ...))و بالاخره بعد از حدود 50 دقیقه رضایت داد.همیشه از سخنرانی های طولانی و بی محتوا بدم می اومده...اما باید نطق های مدیرمون رو هم گوش می دادیم.کسی که تو این دو ساله ازش متنفر شده بودم.مدیری که حتی جواب سلام کسی رو نمی داد.باورتون می شه مدیرمون جواب سلام کسی رو نمی داد؟؟!!یه روز که به خاطر این حرکتش عصبانی به ناظممون شکایت کردم می دونی چی گفت؟؟؟گفت عزیزم خانوم م... عادت نداره به سلام دانش آموزا جواب بده بلاخره سرش شلوغه دیگه این جوری نمی شه تک تک شما ها وقتش و بگیرید و ... !!!؟؟؟به هر حال گرچه قابل تحمل نبود اما باید تحمل می کردیم.اومد و سوگند نامه ی معلمی رو خوند.آنچنان با احساس می خوند که هر کس دیگه بود واقعا فکر می کرد که بهش عمل می کنه...گرچه نمی تونستیم به سیاست هاشون اعتراض کنیم اما پوزخندها گویای همه چیز بود.خانوم م.. و عمل کردن به این سوگندها....در این بین همکاران گرامی شون همش تذکر می دادند که چرا اینقدر شلوغ می کنید و می خندید ناسلامتی امشب شب احیاست و ما بیشتر به این خاطر این مجلس رو به راه انداختیم.، و به این ترتیب می خواستند که شادیهای ما رو از یادمون ببرند...بعد هم دعوت کردند از خانومی تا بیاد و مداهی کنه.خیلییییییی سخته تحمل چیزایی که دوستشون نداری!!!اون خانوم با ساکی که توش دستگاهی قرار داشت اومد و شروع کرد.اصلا حرفاشو نمی تونستم درک کنم .می گفت الان امام زمان داره تو اسمون ها واسه علی عزاداری میکنه.می گفت الان زینب و حسین دارند مرثیه یتیم شدند رو سر میدهند.حرفای کلیشه ای که می زد توی چهارچوب تفکرات من جای نمی گرفت،آخه من علی رو یه جور دیگه شناخته بودم .اونا می خواستند علی رو موجود ضعیفی به همه معرفی کنند در صورتی که دیدگاه من این نبود.من آدم بی اعتقادی نیستم آما نمی تونم اندیشه هایی که خرافات بودند واز شناخت غلط مذهب نشأت می گرفتند رو بپذیرم .
می دونی، من علی رو با سیاهی شب ویه دست گرم و یتیم نوازیش شناخته بودم.من علی رو با شریعتی درک کردم .من علی رو با ترانه ی(( مولا علی جان)) آریان فریاد زدم....اینها دلایل من برای وجود علی بود نه حرفها و مرثیه های اون خانوم................................................................................................................
سلام به همه ی دوستا ی خوبم.شرمنده ام از غیبت طولانی که داشتم.راستشو بخواید درگیر امتحانات بودم و این شد که مدتی نبودم.به هر حال الان اومدم تا از خجالتتون در بیام.راستشو بخواید بچه ها من هنوز نمی دونم تو وبلاگم از خودم بنویسم یا از آریان.اگه لطف کنید و نظرتونو در این باره بگید ممنون می شم.حالا من تو این پست مطلبی از آریان نمی زارم تا ببینم بعدا چی میشه.خب بریم سراغ پارت هابی این هفته:
1.تقریبا اواخر اردی بهشت بود که من امتحان کتاب 3 رو داشتم.این کتاب سومین کتاب از 6 تا کتابی هستش که من برای گذروندن دوره ی پاپ از گیتارم باید آموزش می دیدم.درسته که این کتابا در ارتباط با سبک پاپ هستش اما استادم در کتاب 2 و3 قطعه هایی از سبک کلاسیک هم گنجونده تا به هر حال یه آشنایی با کلاسیک پیدا کنیم.حالا 100 رحمت به قطعات کتاب 2 این قطعات کتاب 3 خیلی مشکلهههههه.حالا شما حساب کنید از 8 تا تمرین کلاسیک این کتاب من فقط 4 تاشو بلد بودم .از لحاظ نواختن پاپ هم که کوچکترین مشکلی نداشتم.به جز سر آهنگ گل یخ کوروش یغمایی که کل آهنگ از ریتم و ملودی تشکیل شده و در واقع دو نوازی هستش ولی چون امتحان بود بنده باید همشو می زدم.یعنی یه ذره ریتم می زدم.یه زره ملودی.که سر همین قطعه چون بین ریتم و ملو دی یه ذره کند بودم 25/. ازم کم کرد.حالا بر گردیم سر همون کلاسیک ها فکر کنید من همه ی تمرین هام رو هم انباشته شده بود.حالا با زور و بد بختی تونستم 8 تاشو آماده کنم و بقیشو بزارم واسه بدن.و به استادم گفتم اینا رو بدن امتحان می دم .و از اونجایی که استادم خیلی ماه و مهربونه قبول کرد.خلاصه اینکه امتحان دادیم و شدیم18.25
این عکسی که پایین می بینید یکی از سخت ترین قطعات این کتابه:

اینم عکس کتاب ۳ هستش:

البته من الان کتاب ۴ رو هم تموم کردم و جلسه ی بعد امتحانشو دارم.ویک درس از کتاب ۵ هم بهم می ده.بچه ها خیلی خوشحالم چون اولین درس کتاب ۵ قصر شنی هستش.یادش به خیر یه روز به استادم گفتم واسم آهنگ قصر شنی رو بزن.می دونی کی بود؟دقیقا روز میتینگ با پیام.فکر کن من چه حالی داشتم اون موقع ....وقتی هم که نسیم جون قصر شنی رو واسم زد....یه دفه زدم زیر گریه....وایییییییییییییی چه روزی بود.خیلی پر احساس بود.۵ شنبه ی همین هفته......قصر شنی.....وایییییییی خدا جون مرسییییییییییییییی.....
سلام می کنم به همه ی دوستان آریانی و غیر آریانی ها .این پست و بعد از مدت ها می خوام آریانی بزارم چون که تولد یه آریانیه محبوبه...






Happy birth day Ali
اما چند سوال از علی پهلوان:


۱.هنگام تمرین با همسایه ها مشکلی ندارید؟
با همسایه ها که نه اما مادر من از شنوایی بالایی برخوردار است.هنگامی که در منزل پدر و مادرم بودم وقتی که مادرم می خواست بخوابد به مجردی که می خواستم یک ملودی را با ساز بزنم ایشان می گفتند:مگر نمی بینی که دارم می خوابم.

۲.چی شد که بحث کریس دی برگ مطرح شد؟
پیشنهاد همکاری با یک خواننده ی مطرح خارجی را خود من مطرح کردم و سر انجام به کریس دی برگ رسیدیم.
۳.خب چرا کریس دی برگ؟
ما گزینه های زیادی داشتیم اما کریس دی برگ از همه ی آن ها موجه تر بود.ما دنبال خواننده ای بودیم که مورد قبول جامعه ی ایران باشد.نوع موزیک کلیپ ها و اخلاق کریس دی برگ کاملا با خواسته ی ما تطبیق داشت.او هیچگاه کار غیر اخلاقی و غیر متعارفی انجام نداده و اصولا از صلح و دوستی خوانده بود در عین حال نوع موزیکش به گونه ای بود که با وجود اینکه سال ها از دوران اوج و در واقع دوران جنجالی اش می گذرد اما هنوز هم طرفداران زیادی دارد.نکته ی جالب اینجاست که طرفداران کریس دی برگ در خاور میانه از خود انگلیس و بریتانیا بیشتر است.
در هر صورت ما حرکت ویژه ای می کردیم تا دوباره متحول شویم و در نهایت با کریس دی برگ به توافق رسیدیم .کریس دی برگ هم اولین بودن را دوست دارد.او اولین خواننده ای بود که در آفریقای جنوبی پس از پایان دوران تبعیض نژادی کنسرت داده و در لبنان پس از جنگ نیز به عنوان اولین خواننده روی استیج رفت.خود او می گوید دوست دارم اولین خواننده ی بین المللی و مطرحی باشم که پس از انقلاب در ایران کنسرت می دهد.
دوستای نازنینم امیدوارم از این پست کوچولو لذت برده باشیید.فعلا سرم حسابی شلوغه.این شااله .. در آینده سورپرایز های بزرگی واستون در نظر گرفتم که خوشحالتون می کنه.پس منتظر نظرات قشنگتون هستم.
به قول علی شاد باشید

سلام دوستان عزیز. من رویا دوست نیوشا جون هستم.با اجازه ی نیوشا اومدم یک پست بزنم در واقع اومدم تولد یک فرشته ی مهربون را تبریک بگم
ای عزیزم نیوشا جونم تولدت مبارک






نیوشا
(ن)نازنین (ی) یگانه (و) وفادار
(ش ) شکلات (ا) اریانی
آخه من نازنین به تو چه کادویی بدم که ارزش تو
را داشته باشه
اما برات آرزوی سلامتی و موفقیت و رسیدن به
آرزویت را دارم با
بهترین کادو پیچی



اگر می شد به لطافت گل سرخی
ژاله بار باشم"دیوانه بار /عاشقت بودم"/ خواستنی تر از آنی /که تنها بمانی
عزیزم بازهم وهزاران بار
دیگر می گویم تولدت
مبارک


رویا

بخش اول:
این چیزایی که این بالا نوشتم از جمله خوصوصیات منه...زود عصبانی می شم،زود رنج ،حساس ،تا به هم میگن بالا چشمت ابرو فوری ناراحت می شم،همه متوجه ی ناراحتین می شن ،زود هم می افتم گریه...



بخش دوم:
امروز ندا خواهرم بهم گفت نیو بیا اینلغت های انگلسی رو ازم بپرس.منم شروع کردم به پرسیدم و وقتی تموم شد متوجه شدم هیچکدوم از اون لغتا که از ندا پرسیدم تا حالا به گوشم نخورده خیلییییی تعجب کردم 
آخه من کلاس زبان میرم و ترم بالایی هم درس می خونم .قاعدتا باید حداقل ش چند تا از اون لغت ها رو بلد بودم .تا اینکه از ندا پرسیدم و اون گفت اینا تموم لغتاییه که تو علم ریاضی به کار رفته...



بخش سوم:
روزی که امتحان شیمی داشتیم از بس هوا سرد بود .نوک پاهام یخ زده بود و من هم به این خاطر افتادم گریه وکلاسو گذاشتم رو سرم .شدید گریه می کردم و همه فکر کردند که من درس نخوندم.بعد که فهمیدند قضیه از چه قراره بهم گفتند :جدی داشتی به خاطر این گریه می کردی؟؟؟!!!


بخش چهارم:
این امضای بچه ها ی اریانه که واسه منه ببین قشنگه؟؟؟

الهیییییییییییییییییییییی ببین سیامک رو که چه ناز افتاده....

این عکس سیامک هستش که داره امضا می ده .آخی حواسش به دوربین نیست


خب جالب بود؟منتظر نظرای قشنگتونم.
دوستتون دارم.بای

